تبلیغات
رویای بارون

بعد از ماها...

چهارشنبه 19 مرداد 1390 04:03 ب.ظ

نویسنده : سارا

خیلی وقته نیومدم.

یعنی اومدم ، کلی هم حرف داشتم ولی نه زبون گفتنشو داشتم نه دست نوشتن...

حتی الانم همین طورم...

ولی خسته شدم، جایی رو ندارم حرفامو بزنم.

دارم، ولی اون کسایی که همیشه می شنیدن حرفامو خودشون انقدر حرف دارن

 که جای نمونده برا من...

انقدر حرف دارن که من خسته بشم از شنیدنش...

حاضرن حرفای خودشونو برا صدمین بار تکرار کنن ولی به من مجال حرف زدن ندن.

شایدم حرفای من تکراری شده...

.

پر از بغضم،

تو راحت همه حرفاتو می زنی،

منم که دارم سکوت می کنم،

من خودمو می زنم به درو دیوار تا خودمو بی تفاوت نشون بدم

در حالی که نیستم،

بی تفاوت نیستم...

دارم می سوزم،

حتی قطره های اشکم نمی تونه آتیشی که تو دلم هست و خاموش کنه

می فهمی داری چیکار می کنی؟؟

اگه حرفی نمی زنم دلیلش سرد بودنم نیست،

حتی بی علاقگی ام نیست

حرف نمی زنم

سکوت می کنم

چون وقتی که حرف می زدم تو بی تفاوت بودی

تو نمی شنیدی

چرا ادامه بدم، خودمو خسته کنم برا گفتن حرفایی که نمی خوای بشنوی...

چرا آزارت بدم...

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 19 مرداد 1390 04:25 ب.ظ

ســـال نـــو ؟!؟!

پنجشنبه 11 فروردین 1390 03:00 ق.ظ

نویسنده : سارا

دوباره سال نو شد؟!

دوباره یه بهار دیگه...

بذار ببینم چندمین بهاریه که دارم می بینم؟!؟؟

اوووووووووووه میشه بیست و دومین بهـــار.

البته بهار من یه دو سالی هست که غمناکه...

و امسال یه کم بیشتر...

آخه دو سالی هست که جوونای هم سن و سالم  دارن پر پر میشن.

البته جمیعا همه پر پر هستیم، ولی این که جسمت پر پر شه یه کم فرق میکنه؟!

امسال غمگین تر بودم به یاد محمد...

محمدی که بدون این که بشناسمش درکش کردم

روحش شاد...

خدا خیلی دوستش داشت می دونم؟!

.

شروع سال نود انگار یه جور دیگه بود

بوی بهارو حس کردم

این بهار با بهارای دیگه فرق می کنه...

این فقط یه حسه...

ولی 89...

یه کم باهام بد تا کرد مخصوصا پایانش...

بدترینش : 3خرداد...  عموی نازنینم...

این خرداد کوفتی...

بر عکس همه که خرداد و دوست دارن من همیشه متنفر بودم

هستم... تا آخرم می مونم.

و جمعه 20 اسفند... که حتی نمی خوام توضیح بدم در موردش.

روزهای خوبش...

روزی که هزار بار تکرار کردم " خدایا شکرت "  و " 905 " ؟!!؟!؟!

...

شاید همون روزی بود که به خودم ایمان آوردم.

ولی یه روز هست که هم خوب بود برام هم بد  25  بهمن ؟!

گذشـــت و من هنوزم دارم فکر می کنم که این سال قراره چجوری بگذره؟!

یعنی ممکنه بتونیم اسم  بهار آینده ( 91 ) بذاریم عید؟؟؟؟!

عید روزیه که آدم از ته دلش شاد باشه و هیچ غمی نداشته باشی.

ولی الآن تو این شرایط کیه که این حس و حالو داشته باشه؟؟؟

من که ندارم...

پس ســــال نــو مـــبــارک

 

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

بی حرفی

دوشنبه 22 آذر 1389 09:13 ب.ظ

نویسنده : سارا

...

حرفی نمیاد رو زبونم.

فقط گاه گاهی اشکه که از چشام میاد.

اشک شده جایگزین دلتنگی هام، خستگی هام...

لبخندام، دلم برا یه دل سیر خندیدن تنگ شده.

برا بی بهونه لبخند زدن...

برا لبخند زدن به رویاهام...

خاطراتم...

هر چی بیشتر به یاد خاطره هام باشم

اشکام بیشتر به یاد من هستند

کاش به جای اشک...

تو یه ذره به یادم بودی

...

چه توقعی؟!

...

چرا انقدر سخت شده همه چیز؟!

من هیچ وقت انقدر با خودم سختگیر نبودم

شاید عوض شدم

یا حتی دنیا عوض شده

دنیای من

منم که فراری ام

از احساسم

کار دیگه ای میشه کرد؟!؟

وقتی قرار احساسم نا دیده گرفته بشه

همون بهتر که بندازمش دور

از ظاهر سازی خسته شدم

از این که نتونم فریاد بزنم حرف دلمو...

صبرم تموم شده...

تو بی تفاوتی، من بی تفاوت تر

قلبم سنگین شده.

انقدر که حرفامو ریختم توش.

انقدر که سنگینی بغض گلومو مخفی کردم.

انقدر که به تپش هاش بی توجهی کردم.

نه تپش های معمولی،

همون تپش هایی که نباید باشه

نباید بتپه...

چون تو نمی خوای؟!

به همین سادگی؟!

چقدر ظالم بودی و...

من نمی دونستم.

چقدر احمق بودم و...

نفهمیدم.

 

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

دلم برای بعضی از کلمه ها تنگ شده ؟!

شنبه 22 آبان 1389 06:23 ب.ظ

نویسنده : سارا

 دلم برای بعضی از کلمه ها تنگ شده ؟!

بعضی کلمه ها ، بعضی از جمله ها...

کلمه هایی که هیچ وقت برام تکراری نشد.

با هر بار تکرار انگار بیشتر معنی اونارو درک می کردم.

ولی  ظاهرا لیاقت شنیدنشونو نداشتم...

هنوز نمی فهمم چرا ؟!؟

چرا شنیدن این کلمه ها برام ممنوع شد ؟!

کی بیشتر از من معنی اونارو می فهمید؟!

کی از من محتاج تر بود؟؟!!!

من که قدرشونو می دونستم...

شایدم ندونستم.

شاید واقعا فقط چند تا کلمه بودن،

بدون معنی ؟!

بدون احساس ؟!

و سادگی من،از هر کدوم یه معنی ، یه احساس برداشت کرد.

شاید گویندشون از روی عادت می گفت.

بهشون فکر نمی کرد، نه قبل ،نه بعد از اون.

اما من فکر می کردم...

هر بار که می شنیدم،

هر بار که تکرار می شد.

هر بار که می گفتم.

هم قبل ، هم بعد از اون...

 

 

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 22 آبان 1389 06:50 ب.ظ

امشب بی اختیار از اون هق هقای جانانه سر دادم

شنبه 17 مهر 1389 10:49 ب.ظ

نویسنده : سارا

امشب بی اختیار از اون هق هقای جانانه سر دادم

دلم از غصه پر بود ولی سکوت می کردم...

طاقت نیاوردم دیگه

تلافی همه ی بغضایی که گاه و بیگاه بهم یه تلنگر می زدن رو در آوردم

به حال خودم گریه کردم

برای دلم

دلی که هیچ کس نفهمیدش

یا فهمید و اعتنا نکرد

حق دارن همه

من خودمم گاهی به این دلم بی اعتنایی می کنم

خودمم تحویلش نمی گیرم

زیادی دله...

نه یه کم سنگ ریزه داره نه ...

نمی دونم به داشتنش افتخار کنم یا نه ؟!

می دونم که داشتنش سخته برام

ولی خوب یه چیزایی رو به آدما فهموند.

و خوب یه جورایی آدما زیر پاشون لهش کردن

گله ای نیست

ایراد از منه

من بودم که ...

بگذریم !؟!

 

 

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 17 مهر 1389 11:04 ب.ظ

بگذر از من...

دوشنبه 12 مهر 1389 08:42 ب.ظ

نویسنده : سارا

دلم گرفته...

انقدر که حتی با بغضی که تو گلومه می تونم داااااد بزنم

اونقدر بلـــــند که همه ی این دنیا بشنون

این دل منه

همون دلی که داشتنش برام از همه چیز با ارزش تر بود

ببین چی شده...

.

تو کجایی؟؟

چت شده؟؟؟

اگه اونی که قبلا برام بودی نمی تونی باشی پس نباش.

اصلا نباش...

خنثی  باش...

چرا هرچی خودت ساختی و داری خراب می کنی!؟

من که دارم به تنهایی عادت می کنم

تازگیا خیلی کارای سخت انجام دادم

احساسمو نابود کردم

ارادمو محکم کردم

پا رو دلم گذشتم

با تنهایی دارم می سازم...

نمی تونی اون دلیو که شکستی درستش کنی ؟!؟! پس بدترش نکن

بگذر از من...

چیو می خوای تلافی کنی؟؟

مگه من شکستم؟

من بودم که بال و پره یه پرنده رو وقتی تو اوج بود شکستم؟؟؟

تا با سرعت ده برابر بیشتر از اوج گرفتش بخوره زمین؟؟

یا شایدم هنوز داری خودتو توجیح می کنی؟!؟

خسته نشدی؟؟

تا که می خوای بگی شرایط ، قسمت...

.

من اهل تلافی نیستم

گذشت هر چی بود

اول و آخرش من می مونم و دل خودم

تو یه مسافری تو یه کاروانسرای قدیمی

دوست نداشتی منو گریون ببینی

هنوزم نمیبینی

ولی خوب یاد گرفتی چشام و گریون کنی

.

می دونی چی سخته ؟!؟

این که از کسی که میشناستت حرفی بشنوی که برات سنگینه

این که یه نفر احساسشو پشت یه احساس دیگه مخفی کنه

این که قلب تو کف دستت باشه

ولی دیگری قلبشو تو مشتش قایم کنه

و با همون مشت نابودت کنه

چاره ای نیست

...

یه امشب غرورو بذارش کنار...

اگه ابری هستی با لذت ببار...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 12 مهر 1389 08:45 ب.ظ

شـــــــــــــــکر

سه شنبه 2 شهریور 1389 08:59 ب.ظ

نویسنده : سارا

خدا جونم شکر

یه عالمه شـــکر

شـــــــــــــــــــکــــــر

شــــــــــــــــکــــــر

شــــــــــکــــــــر

شــــــــکــــر

شـــکر

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 2 شهریور 1389 09:18 ب.ظ

تا حالا شده از خودت فرار کنی؟؟

یکشنبه 31 مرداد 1389 08:47 ب.ظ

نویسنده : سارا

تا حالا شده از خودت فرار کنی؟؟

شده روت نشه با خودت رو به رو شی؟؟

نه از نفرت !!!؟

فقط برای این که نمی دونی چه جوابی بهش بدی...

نمی دونی چی بگی؟!؟!

نمی دونی چه جوری بهش بگی که...

همه چی تمومه !!

بگی که کاری از دستت بر نمیاد...

بگی که دل من ، باید بسوزی و بسازی...

خــــــدایــــا

خسته شدم ، از خودم ...

از این پریشونیام

من چی خواستم ؟؟!؟!

دارم با دستای خودم دلمو له می کنم

کاملا خوردش کردم

کاری نمی تونم بکنم.

باور کن !؟؟

خیلی فکر کردم ...

ولی فقط...

آه می کشم.

درد می کشم.

برا همین از دلم فرار می کنم

چون این بار، بر خلاف همیشه...

حرفی ندارم که بهش بگم.

بهونه ای نیست .

دروغی پیدا نمی کنم.

چقدر سادگی ؟؟!!

تا کی مدارا آخه؟؟؟؟

درسته سپردم به خدا

درسته گفتم هرچی تو بخوای

ولی یعنی انقدر...

بی حس شدم

مغزم ، قلبم...

اینایی که قبلا پر از انرژی بودن...

چاره ای نیست.

 

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 31 مرداد 1389 09:15 ب.ظ

رویا نیست !!

پنجشنبه 21 مرداد 1389 12:55 ق.ظ

نویسنده : سارا

گوش کن !!

میشنوی؟؟؟ صدای نم نم بارونه...

رویا نیست ، واقعا خود بارونه...

خنده های منو ببین !!

می دونی چه وقت این خنده ها میاد سراغم؟؟

وقتی غافلگیر می شم...

الان غافلگیر شدم !!؟

آخه امروز چند باری نا خودآگاه در گیر بارون شدم.

با خودم گفتم آخه وسط تابستون

اونم مرداد ،

بارون از کجا پیدا میشه ؟!؟!

دل توام چه چیزایی میخواد !؟!!

ولی پیدا شد.

از همون جای همیشگی !؟؟!

صداش منو کشید بیرون،

ولی وقتی دستمو دراز کردم خیلی کم شده بود

گاهی ،قطره ای میومد تو دستم.

این بارونم مثل همه ی بارونای دیگه برای من پر از معناست.

هنوز داره باهام حرف می زنه؟!؟!

کم بود ، ولی چقــــدر حرف داشت باهام.

این بو منو دیوونه می کنه...

هرچند دلم می خواست یه بوهای دیگه ای ،

مثل بوی یاس گلدونمون،

با بوی نم بارون بپیچه به هم...

ولی خب یاسمون امشب گل نداشت !؟!!

 

فردا اول ماه رمضونه...

همه یه جورایی ، این ماه رمضونو دوست ندارن

چون فکر می کنن بد موقعیه...

ولی من امسال عجیب انتظارشو می کشیدم؟!!

 

 

 

 

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 21 مرداد 1389 01:14 ق.ظ

واقعا" ؟!؟!

چهارشنبه 20 مرداد 1389 12:52 ب.ظ

نویسنده : سارا

می خوام عهدمو بشکنم.

یادته بهت قول داده بودم همیشه باهات همدردی کنم؟!؟!!

نمی دونم از کی ،

ولی خوب یادمه که باهات عهد بستم.

من با تو فرق دارم

تو بارونی...

هرچقدرم که بباری ،

خسته نمیشی ...

از کارو زندگی نمیافتی...

بیخواب نمیشی...

اینو تازه فهمیدم،

الان که داره صبح میشه و من هنوز فکر توام

مشغول دلداری دادن تو...

نگو بی وفام.

ببین با همین دل شکسته ،

بازم دردتو به جون خریدم ؟!

...

راستی...

شاید این بار تویی که داری با من همدردی می کنی...

واقعا؟؟؟

پس نه...

من عهدمو نمیشکنم

                                                                             88.1.29                     




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 20 مرداد 1389 01:10 ب.ظ

همدردی

چهارشنبه 20 مرداد 1389 12:45 ب.ظ

نویسنده : سارا

 

 

همیشه خوب موقعی به دادم می رسی.

وقتی پریشونم...

وقتی فکرم  داره تو گذشته ها پرسه می زنه...

وقتی دستام پر از هق هقه...

چرا؟؟؟!

از وقتی یادمه همین جوری بودی ؟؟؟!!؟

انگار...

می دونی که تورو لازم دارم !!

برای پاک کردن مغز بیاتم...

برای آروم کردن دل پریشونم...

                                        و دستای تنهام...

آخ که همیشه دلم برات تنگه...

می دونی که هرچی بیشتر بباری ،

                                            آروم تر میشم .

پس ببار یار همیشگی من.

دلم کویره،

             همیشه تشنه ی دیدارت.

آغوشم،

             همیشه برات بازه.

چشمام،

             همیشه منتظر اومدنته.

نمی گم چشمام به آسمون خشک میشه...

نــــــــــــه...

چشمام از انتظار طولانی اومدن تو تره...

همیشه...

ببین چه جوری باهات همدردی می کنم ؟!؟!

                                                 

                                                                                                            88.1.18




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 20 مرداد 1389 12:51 ب.ظ

دریاب مرا...

سه شنبه 19 مرداد 1389 01:21 ب.ظ

نویسنده : سارا

بالاخره اومدم...

چند وقتی بود که تو فکرش بودم.

چند وقتی بود که لبریز شده بودم از این حس ،

حس نیاز به داشتن وجودی که منو بشنوه.

کسی جز " او " که همیشه منو میشنوه...

می خواستم بگم،

بی دغدغه،

بدون نگرانی از این که من از من بودنم جدا بشم.

دوست داشتم شنونده هام کسایی باشن که با من دیگرم آشنا باشن،

اومدم...

با حرف هایی که فقط فقط دلم از وجودشون با خبر بود،

حالا می خوام همه بشنون،

می خوام همه بدونن،

در من چی میگذره.

می خوام بگم از من،

از ذهن پریشونم،

از آرامش درونم

و...

دارم میگردم

کجا ؟!؟

چی؟؟

نمی دونم !!

باور کن !!

ولی انقدر ادامه میدم تا پیدا کنم

اونی که حتی نمی دونم چیه...

خسته شدم،

بارها و بارها ، ولی پیدا می کنم.

همه جارو زیرو رو می کنم،

گاهی فاصله میافته،

گاهی درنگ می کنم،

اما همیشه می گردم.

می گردم تا پیدا کنم،

فقط...

دریاب مرا...

 

 

 

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 20 مرداد 1389 12:52 ب.ظ